بدیه روزای شلوغ اینه که نميشه گریه کنی یعنی یه جای خلوت بی مزاحم گیر نمیاد که با خاطراتت واشکات تنها بمونی سرم خیلی درد میکنه از بس تو تاریکی سوار موتور تو این سرما گریه کردم  خدایا دیگه هیچی ازت نمیخام فقط یه جای خلوته بی مزاحم واسه اشک ریختن همین....

ادامه مطلب  

یکی بود که دیگه نیست  

کنار سالن ایستاده بودم تا مهندس بیاد و زود! برگردیم شهر.از اتاق ثبت نام اومد بیرون و منو دید. فک کرد من مهندسم.خیلی فرز! دوید جلو و گفت:_ شما باید امضا کنید؟گفتم: نه. مهندس الان میاد.ناخودآگاه چشمم افتاد به پاهاش. دمپایی پاش بود.سریع چادرش رو گرفت جلوتر که دمپایی هاش پیدا نشه.از فقر هیچ چی کم نداشتن. ولی این همه عزت؟!یخ کردم. از خودم خجالت کشیدم. آخه این چه کاری بود؟!به خودم گفتم: اومدی دو دقیقه کمک کنی، یا صد سال «خجالتشون» بدی؟!ما را چه به این ادا

ادامه مطلب  

معرفت یه گوهر نابه که خدا نصیب هر آدمی نمیکنه  

معرفت یه گوهر نابه که خدا نصیب هر آدمی نمیکنه
 
در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛_آقا این بسته نون چند؟فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن!پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت:نميشه کمتر حساب کنی؟!!توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛_نه، نميشه!!دوره گرد پیر، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرده بود بسته ی نون رو سر جاش گذاشت و از مغازه خارج شد!درونم چیزی فروریخت..

ادامه مطلب  

مرز بین شرک وایمان  

راستش خسته شدم،کلافه ام،هرچی دعا وراز ونیاز می کنم
خواسته ام اجابت نميشه.
هردفعه هم یه شوک یا اخبار بد میرسه.
آخرین شوک چند روز پیش بود که روی سیستم عصبیم اثر گذاشته
واز سمت راست کمروپای راست شل شدم.
به خدا گفتم من بدم با خودم لج کردم دیگه بعد نماز وموقع اذان دعا نمی کنم.
بعدا نوشت: از خدا خواستم منو ببخشد استغفار کردم ودوباره دعاهامواز سر گرفتم.

ادامه مطلب  

خاطرات من سنه 48  

مهرماه سنه1349 روزاول ورود به دبستان ، حوض پر ازآب وسط باغچه مدرسه خودنمایی میکردحیاط ابپاشی شده اجر های فرشی خیس وجاروب زده بوی نم کاهگل هوش از سرآدم می برد بچه ها یی. که کلاس. بالاتر بودندآشناتراز ما بودند. ما ها که روز اول بودپا تومدرسه گذاشته بودیم غریب بودیم وچشم گریان پجه های بودند که معلوم بود اولین روز هست که اصلاکفش پا کرده اند. همه مدرسه داشت مانند فیلمی. جلو جشم می‌گذشت اون خمره سفالی آب که روی چهارپایه چوبی قرارداشت ،دیوارهای کاهگ

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1