مروارید عشق  

=========================
سر به روی شانه های یار می چسبد عجيباشتیاق لحظه ی دیدار ، میچسبد عجيب
روزه داری میکنم در فصل انگور لبتبا شراب بوسه ات افطار ،میچسبد عجيب
بوستان سبز چشمت دل به یغما می بردبا تو سر كردن در این گلزار، میچسبد عجيب
من گرفتارم به جبر عشق و سوز آتشتسوختن در آتش اجبار ، میچسبد عجيب
مست مستم از شراب بوسه های ناب توجام می با یك پك سیگار ، میچسبد عجيب
همچو موجی عاصی ام آرامشم ده امشبیبا دل دریایی ات پیكار میچسبد عجيب
این صدف پر شد ز مروارید

ادامه مطلب  

توواقعا ديگرمال من نيستي  

زنگ بزن،هیچ نگو،حتی سلام هم نده،فقط بگذارد نفس هایت را بشنوم...نفس اول یعنی سلام،و نفس های بعدی یکی در میان یعنی دوستت دارم و قد دنیا دلتنگم...اصلا حتی اگر نخواستی هم زنگ نزن،خودم دست به تلفن میشوم،بوق اول معنیش این است که جایم بدجور توی دنیایت خالیست،فقط نگذار به بوق آخر برسد،بوق آخر یعنی،تو واقعا دیگر مالِ من نیستی...

ادامه مطلب  

نفرینمون کردی سید  

”انشاءالله بعد از من کسانی خواهند آمد که  خوب عمل خواهند کرد و شما نیز نتیجه اعمالشان را خواهید دید”. سیدجان نفرینمون کردی ، نفرینت هم بدجور گرفت ... سیدجان حلال کن ... سیدجان قدرتو ندونستیم ، سیدجان حقمونه هرچی سرمون بیاد ...

ادامه مطلب  

 

از خواب ها پرید، از گریه ی شدید اما کسی نبود... اما کسی ندید... از خواب می پرم، از گریه ی زیاد از یک پرنده که خود را به باد داد از خواب می پری از لمس دست هاش و گریه می کنی زیر ِ پتو یواش از خواب می پرم می ترسم از خودم دیوانه بودم و دیوانه تر شدم از خواب می پری سرشار خواهشی سردرد داری و سیگار می کشی از خواب می پرم از بغض و بالشم که تیر خورده ام که تیر می کشم از خواب می پری انگشت هاش در... گنجشک پر... کلاغ پر... پر... پرنده پر... از خواب می پرم خوابی که درهم است آ

ادامه مطلب  

کودکی  

یادش بخیر .. 
بچه که بودم مادر برایم یک جفت کفش خرید که با روح و روانم بازی میکرد. بدجور میخواستمش.. مهمانی ، خرید، تا سر کوچه رفتن .. فرقی نمیکرد؛ با آن ها میرفتم!
 کم کم داشت پایم را میزد. چسبِ زخم هم میزدم کفاف نمیداد. 
از شدت درد ؛ آن یکی ها را هم نمیتوانستم بپوشم. بساطی شده بود ناجور. دلم مانده بود پیشش..
 یک مدت کنار میگذاشتم باز میرفتم سراغش.
 درد از نو زخم از نو.
 به هیچ صراطی مستقیم نبود.. دلم ماند، اما گذاشتمش کنار ..
 هر کاری کردم که داشته با

ادامه مطلب  

اولین نرگس امسال  

به نام خدا
 
اولین نرگس امسال را امروز خریدم. از حاج خانم گل فروش روبه روی مترو شهدا. حاج خانم گل فروش دیده بودید تا حالا؟ من دیدم. چادری با روسری گل ریز که محکم جلویش گيره زده، عینک تیپیکال و همه مهربانی و مادرانگی حاج خانم ها. همیشه چند سطل بزرگ پرگل جلوش گذاشته و مریم و رز دوتومانی و دسته های داوودی و میخک می فروشد. لهجه دارد و همیشه هست. همیشه هم سرش شلوغ است خدا را شکر. گل هایش ارزان و کوچکند. می شود سر راه خانه خودت را مهمان کنی به یک دسته داو

ادامه مطلب  

الان چیکار کنم!!؟؟  

دلم بدجور گرفته ...
نمیدونم چمه فردا امتحان دارم اما اصن دل و دماغ خوندن ندارم
این پامم دوباره دردش شروع شده دیگ رفته رو اعصابم دیگ من باشم نرم
والیبال !!
هوووف خیعلی خفه کنندس هوای این روزام !
اونم دیگ رسمــــــن رفته رو اعصابم اون موقع ک کارایی ک میگفتم بکن رو 
الان داره انجام میده و گزارش میده هه!!اما دیگ واسم مهم نیس !!خستم 
اونم از همه چییی!!!!!!
حس میکنم این روزام بیهودس!!!بازم خدارو شکر درس هس سرم باهاش گرم 
میشه

ادامه مطلب  

 

میگما این هوائه بدجور سوزداره هاااا...
بزرگوار...
دست هموبگیریم وبریم فرحزاد جیگربزنیم،نظرته؟ یامثلا بارون که گرفت،بریم سمت هرجاکه ازاین برگ زرد ونارنجیا ریخته،هی عکس بگیریم...اصلا بریم ازاین چرخ دستی چرکا باقالی بگیریم بخوریم...نه که سرده،بدجوری میچسبه...اونم با تو...سرکه ی فراوان وفلفل...،هی بگی:"بسه دختر،فشارت میوفته ها...من بدبخت توبارون مجیورم بغلت کنم..." منم زبون درازی کنم وبگم:"حالامثلا ناراضی ای یاچی...؟" توئم بگی:"یاچی...؟"  برف که زد بری

ادامه مطلب  

962  

ااای ننه ب چوخ رفتم اخ اخ 
دهنشون سروییییسسسسسس
مسابقه دو ،منو مهلاگفتیم میریم من خییییلی ازمهلا‌جلوتر بودم 
ومطمئنم دور اخرم بود،وایستادم بچه هاگفتن تموم شذاستاد میگه
ن‌دور اخر نبود:/ بعدچون خیلی مکث افتاد،استاد گف تو دوباره بایدبری:|
گفتم من دیگه نمیتونم.. عضلات پام بدجور گرفته بود ودماغم میسوخت
استاد بچه‌هارو دعواکرد که حواسمو پرت کردین وفلان بعد ب من گف
چون چهاردور رو زیر دودیقه رفتی،نمره کامل میگیری
کلاباید پنج دور میرفتیم توبازه

ادامه مطلب  

 

سلام یه چند روزه بدجور اسیر این سایت های دیجی کالا و دیجی استایل شدم یه کابل رابط برای شارزرم میخواستم که این باعث شد تا دفعه اول از دیجی کالا 80 هزار تومن سفارش بدم
وقتی که درخواستم اومد دیدم که کابل کار نمیکنه و حسابی ضد حال خوردم برای استردادش هم مثل این که کلی دنگ فنگ داره تا بخوان استرداد کنن
بازم امشب دوباره رفتم بعد از کلی سرچ از بامیلو چند مدل کابل دیدم که یکیشو پسندیدم ولی موقع پرداخت حواسم نبود که یکی دیگه رو تو سبد خرید گزاشتم و پردا

ادامه مطلب  

سقوط  

نقطه ضعف داشتن یعنی آمادگیِ احساسی شبیه به یک سقوط هولناک
که هرلحظه ممکنه اتفاق بیفته
سخت تر از خودِ نقطه ضعف، زمانی هست که بخوای وانمود کنی اصلا دلت نگرفته، مثلا به گوشیت نگاه کنی و انگار مشغول کاری هستی
آره دیگه، امشب احوال من یه تایمی این مدلی بود، من الان سقوط کردم برای nاُمین بار و دارم از اعماق جهنم این کلمات رو مینویسم
مگر جهنم غیر از این احساسه؟ جهنم یعنی الان یه کاری میکنی، یا یه کاریو نمیکنی یا یه حرفیو میزنی یا...بعد نتیجه ش رو میبی

ادامه مطلب  

دلنوشته  

دلم یک دختر می خواد مثل فرنوش که وقتی عاشق میشه با تمام وجود عشق می ورزه دختری که اهل ادبیات هنره دختری که فارغ از هیاهو جهان و غرق در دنیای دخترونه خودشه دختری که خاکی و رو راسته اگه غمگینه واقعا غمگینه اگه خوشحال واقعا خوشحال و احساستش واقعا ابراز می کنه واقعا خودشه دلم یک دختر می خواد مثل الهام که باهوشه دوستاش بهش عشق می ورزند همیشه لیدر غم خوار و هد بوده دختری که عجيب ساختار شکنه عجيب با عقاید خودش زندگی می کنه چ درست چ غلط دختری که خیلی د

ادامه مطلب  

شیوه های تربیتی در عربستان !!!  

امروز رفتم مدرسه و البته خودمو آروم کرده بودم و کلی خوشحال و خندان
و چند تا از بچه رو کع صدا زدم متوجه شدم الان یک هفته هست در مدرسه حکومت نظامی توهین تحقیر و سر و صدا و انکار برپاست
لابد دلیلیشم منم...
من متوجه انرژی های منفی خفیف شده بودم اما نمی فهمیدم از کجا میاد
و این فریاد رنج بچه ها بود
اونها اومدن پیش من و گفتن مدیر مدرسه یکی یکی صداشون کرده و بدجور حالشونو گرفته
این در حالی بود که من بهش گفته نه به بچه ها و نه به خانواده هاشون هیچی نگه و ا

ادامه مطلب  

*** فروغ نوشت ***  

صبح قشنگیه ... از خواب بیدار شدم و بعد از چندین ماه با اجازه دكترم شروع كردم به تردمیل زدن و همزمان كه اروم اروم می دویدم یاد اون روزای سختی افتادم كه به خاطر عمل كلیه م استراحت مطلق شده بودم و فقط باید رو تخت دراز می كشیدم و با صندلی ویلچر میتونستم جابه جا بشم... یاد روزایی افتادم كه ناخن هامو و موهامو از افسردگی با گریه كوتاه كردم... یاد روزی كه حالم بد شد كارم به بیمارستان كشید و بعد از آزمایشات و سونوگرافی دكتر بهم گفت باید سریعا اورژانسی عمل ب

ادامه مطلب  

من و خدام "ی قرار"  

خدا جون سلام
خدا بیا این ظهر جمعه ای ی قراربزاریم!!
خدایا این هفته م هیچ ://نمیخام ازش بگم ک چجوری گذشت و تمام برنامه 
هامو بهم ریخت!! لااقل بیا هفته بعدو بدجور هوامو داشته باش.
خودتم میدونی فصل فصل امتحاناته و من سردرد،دستم واسم ی معضل 
شدن ک شب و روز درگیرشونم اما باهاشون کنار میام و درسامو میخونم اون 
یکی هم حله اصن بیخیالش تو هم قول بده هیچ چیز دیگه ای ک مث این 
هفته اتفاق افتاد نباشه!!
خدایا مطمئنم سر قولت میمونی فقط کمک کن منم سر قولم باشم!!

ادامه مطلب  

فيلم مصاحبه انوشه انصاری را موقع اسکار نگاه می كنم...  

فیلم مصاحبه انوشه انصاری را موقع اسکار نگاه می كنم
مثل برخی هنرپیشه های هالیوودی ژست های عجيب و غریب نگرفته استمثل برخی زنهای فرش قرمزی، در مسابقه برهنگی نمی تازد
از نزدیک به صورت اش نگاه می كنم؛چین و چروک های دور چشمش به وضوح مشخص استمثل برخی زنان از روی شرم میانسالی، كنار چشمانش را بوتاكس نكرده استاحتمالا شاید به این دلیل كه به چروک های دور چشمانش افتخار می كندیكیشان شاید یادگار استرس رفتن به فضا باشدبه عنوان اولین زن گردشگری فضایی دنیا


ادامه مطلب  

به یاد رنگ شیری و آبی اُتاقکم  

نشسته بودم توی پارک کوچک رو به روی مغازه ی سعادت. جایی که از پنجره ی خانه مان دید داشت. از پنجره ی اتاق بابا و هال. مادرم رفته بود داخل مغازه تا خرید های چند روز آینده را انجام دهد. از لای شاخه ی درخت ها زل زده بودم به خانه. صرف نظر از بابا، که حالا پنجره ی اتاقش دقیقا روبه رویم بود، خیلی دلتنگ خانه شده ام. دلتنگ اتاقم و تمامی وسایلی که با عشق برایش خریده بودیم. دلم حتی برای ماشین لباسشویی هم تنگ شده است.15روز بود که به آن قسمت از محله ی کوچکمان سر نز

ادامه مطلب  

ماجراهای من و تو...  

این  متـــــن  رو خوندم دادم به شوهری گفتم اینو بخون تو مغزت فرو بره که باید چیکار کنی میگه من میرم خلوت کنم دیگه یادم میره بیامنمیدونم چرا من وشوهر از هم فاصله میگیریم خیلی واسه هم دوست داشتنی میشیم مثلا وقتی سر کار میره هی زنگ میزنه صحبت میکنه ولی کنار هم باشیم بحثمون میشه البته نه همیشه ولی روابطمون دورا دور خیلی عالی تره به قول معروف دوری و دوستیجمعه بدجور هوس آش کردم این شد که رفتیم سبزی تازه خریدیم و رفتیم خونه ی مامان گفتم سریع آش بپز

ادامه مطلب  

#849  

چقدر این روزا به حرمُ ارامشش نیاز دارم
دو ساله دارم اموزش پرورشو لعن و نفرین میكنم كه حتی دبیرستان هم نگارش داریمُ باید انشا بنویسیم:)))
اما امسال برا اولین بار دعاشون كردم:))
سر امتحان ترمِ نگارش عجيب حالم بد بود! سه تا موضوع داشت یكیش" بهترین روز زندگی" بود
شروع كردم به نوشتنُ از روزی گفتم كه حرم اقا بودم... انقدر قدیما اقا طلبیده بود كه همه جاشو از بَر بودم
با عشق توصیف میكردم و از حسُ حالم مینوشتم... فك كنم طولانی ترین انشای عمرم بود!
اخرش بغضم

ادامه مطلب  

پول خرج کردن  

گاهی وقتا فکر می کنم دلیل پول خرج نکردنهای ما از ضعف ایمانمون نشات می گيره حالا خوشبینانه ش از خسّته. بابا همونی هم که تو کیفت هست رو خدا رسونده ها، نکنه شرک خفی داری؟! حالا چرا فکر می کنیم اگه خرجش کنیم خزونه ی خدا قحطی می گيره، الله اعلم.
من یه کار هم بد و هم خوبی کردم. رفتم بازار برا خودم جنس خارجی خریدم. چیکار کنیم دیگه ما بی تقواها یه چیزی از دنیا که بهمون می رسه کلی حال می کنیم. ولی خدا وکیلی اگه ایرانی همون کیفیتش موجود بود حاضر بودم بیشتر پ

ادامه مطلب  

790  

روز شنبه روز ابری و نه چندان سردی بود. همایش قرار بود توی یکی از شعبه های هتل هیلتون برگزار بشه. به من گفته بودن ساعت 10 صبح اونجا باشم. وقتی رسیدم کارکنای هتل مشغول چیدن میز ناهار بودن. به گرمی ازم استقبال شد و در کمال ناباوری منو یادشون بود. پیشت میز ثبت نام کنار لیزا نشستم. پارسال محمد با لیزا تماس گرفته بود تا ازش در مورد گیرافتادن من و شرایط حقوقی و کمکی که اونا می تونن ارائه بدن بپرسه. اصلا فکرش رو هم نمی کردم منو یادش باشه اما نه تنها منو شن

ادامه مطلب  

پاییز بی تکرار  

آه پاییز همیشگی بی تکرار بازهم هیاهوی دلتنگی هایم دست به دامانت شده.زودتر می امدی ...دلم عجيب تنگ شده برای خاطرات خطرناک شب هایت.تو فصل زیبای رابطه هایی که خزان نگاه هایمان اسیر چشم های دیگران شده که دست های گرممان به سرمای اندک اما مداومت عادت می کند. دوستت دارم اما سخت میشکنی نفس های سنگین و بدون اکسیژنم را.چه خوشت بیاید چه نه دلگیری٬ مثل سه شنبه شب های انزوای من مثل هبوط اشک های اسمان در انتهای افق که عجيب دلم را می برند قطره های دودی روی پیش

ادامه مطلب  

سفر دو روزه به استانبول  

 1396/04/17 جمعه ( 8 جولای 2017 )
 جمعه شب ساعت 00:30 با دو تا کوله پشتی کوچیک به سمت استانبول حرکت کردیم. با اتوبوس  بین 6 تا 7 ساعت راه بود. خانم مهمانداری داشت که دقیقا عین مهماندار هواپیما لباس پوشیده بود و خیلی مودبانه رفتار می کرد. تا اتوبوس شروع به حرکت کرد خانم مهماندار می پرسید که چی میل دارید و ساندویج و نوشیدنی رو  تحویل می داد.  داخل ساندویج از اون گوجه های کوچیک رو درسته گذاشته بودند. همکلاسی گفت مراقب باش گوجه ها تو دهن بدجور می ترکه!!! درست هم

ادامه مطلب  

و هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن  

می‌دونی؟ دنیا پر از دوراهی‌های عجيب و غریبه. این درسته یا غلط؟ بگم بهتره یا سکوت کنم؟ برم به نفعمه یا نرم؟اصلا وایسا ببینم... من باید به نفع خودم نگاه کنم، به نفع خانواده‌ام، دوستام، حزبم، دینم، وطنم، یا چی؟ یا کی؟اصلا صبر کن... دین داشته باشم یا نه؟ عضو حزبی باشم یا نه؟ درسی که می‌خونم خوبه؟ دانشگاهی که توش هستم چی؟ فرم انصراف از تحصیل پر کنم و از اول کنکور بدم؟ این چیزی که من بهش می‌گم حقیقت، خودِ حقیقته؟ اگه آره، پس چرا اون به چیزی که خلا

ادامه مطلب  

اثر انگشت در سنگ و آب شدن سينى فلزى  

مرحوم طبرى ، بحرانى ، شیخ حرّ عاملى و دیگر بزرگان آورده اند كه شخصى به نام عمارة بن زید حكایت كند:روزى در مجلس حضرت امام جواد علیهما السلام نشسته بودم ، به حضرت عرض كردم : یاابن رسول اللّه ! علائم و نشانه هاى امام چیست ؟حضرت فرمود: هركس بتواند كارى را كه هم اكنون من انجام مى دهم ، انجام دهد، یكى از نشانه هاى امام در او مى باشد.و سپس انگشتان دست مبارك خود را روى صخره اى - كه در كنارش بود - نهاد، و هنگامى كه دست خود را از روى آن سنگ برداشت ، دیدم جاى ا

ادامه مطلب  

ویرانه ها ...  

سلام زیبا ...
دنیا را کمی سخت ساخته اند ... این را خوب می دانم! 
وقتی دوری ... دوریت را به رخ می کشند. ..
وقتی نزدیکی ... نزدیکیت را تاب ندارند ...
وقتی درد داری ... دردهایت را نمک میزنند. ..
وقتی آرامی ... درد برایت به ارمغان می آورند ...
... 
آی آدمها ...
بگذرید از این خراب آباد ...
بگذارید اندکی آرام بر این ویرانه نشین ها...
... 
عجيب زلزله ای بر ویرانه های جانم افتاده ... عجيب ...
...
پی نوشت: فعلا یه کانال تلگرام درست کردم اما نمی دونم خیلی توش فعال باشم یا نه ...
@PhoenixBurn

ادامه مطلب  

زندان‌بان، غمی که درونت زندانی ست رها کن برود..  

   امروز چقدر هوا گرفته بود. فقط توانستم یک صفحه بافت‌شناسی بخوانم. باران آمد و من از جایم جُم نخوردم. حتی به باران توجه نکردم... دوباره آن تخیلات احمقانه به سراغم آمدند و مجنون شدم. بعد برای هزارمین بار موارد سر زدن به روانشناس، علائم افسردگی و بیماری‌های روان و آدرس کلینیک‌های سلامت روان اهواز را سرچ کردم. حصار خانه هم دلم را زد. دلم برای اهواز عجيب تنگ شد. یک آن خسته شدم از زنده بودن. عجيب است. تجربیات بد گذشته و عادت به تخیل دیوانه‌وار به ه

ادامه مطلب  

لایف استایلی به سبک serek  

اولین بار که چهارزانو نشسته بودم رو مبل و یه آب نبات چوبی اندازه توپ گلف انداخته بودم گوشه ی لپم واکنش اعضای خانواده دیدنی بود؛
مادری:محض رضای خدا تو بزرگ نمی شی دختر؟…الان بچه های خواهرت میان بالا اینو دستت ببینن قیامت میشه هاااا، براشون خریدی؟
خواهری کوچیکه:قد مبارکت اندازه ی دروازه شیراز شده هنوز شالاپ شالاپ آب نبات لیس می زنی؟ کودک درون من دیشب عروسیش بود تو هنوز کودک درونت تو مرحله ی شیشه شیر مونده!
پدری:نی نی کوچولوی باباااااا... ی

ادامه مطلب  

هفته 12 تا 15 بارداری  

11 دسامبر 2017 ( 20 آذر 1396) دوشنبه ( 12 هفته و 1 روز)
دیروز و پریروز خوب بودم. تهوع داشتم اما بالا نیاوردم. حتی یه لقمه کوکو سیب زمینی خوردم. کم بود آما بهتر از هیچی بود. هندونه و توت فرنگی خوردم آب میوه هم که هر روز می خورم. 
امروز باز حالم خراب. چیزی نخوردم. دو ساعت دانشگاه بودم که سه بار رفتم دستشویی و عق زدم. برگشتم خونه و بالا آوردم. معدم به شدت اسیدی شده. حتی آب میوهای که هر روز شب می خوردم و نتونستم بخورم. ویتامین D هم نخوردم. 
 
 12 دسامبر 2017 ( 21 آذر 1396)

ادامه مطلب  

5 ورزش‌ عجیب مغز که شما را باهوش‌تر می‌کند!  

مغزتان را به چالش بکشید تا ذهن فعال تر و به مراتب هوشیارتری داشته باشید. این چالش ها عجيب اما بسیار کارآمد هستند؛ ١- با دست مخالف مسواک بزنید، به این ترتیب از نیمکره دیگر مغزتان هم استفاده کرده اید.
٢- محل فعالیت هایتان را تغییر بدهید؛ مثلا برای....

ادامه مطلب  

خیلی چیزاهست که نمیدونی..  

مچاله نشسته بودم روی صندلیه سرد فلزی و از شدت سرما دست هام  رو تند تند ها میکردم ، قرمز شده بودن و تقریبا حس شون نمیکردم ، کلاه لباسم را کشیده بودم جلو و به قول استاد هر کس قیافم رو میدید دلش به حالم میسوخت!
 
نمیدونم چرا این روزا انقدر زود سردم میشه ، منی که یه زمانی برای پوشیدن لباس گرم با مامانم کلی سر و کله میزدم الان خودم برای پوشیدن لباس گرم پا پیش میذارم ، آخه نمیدونید یه جوری سردم میشه که قشنگ میتونم ببینم که تک تک سلول هام چجوری یخ میبند

ادامه مطلب  

دیشب  

دیشب باز خواهرینا بخاطر زلزله اومدن اینجا.عجيب اینکه من دیشب تو خونه فقط متوجه زلزله شدم

ادامه مطلب  

چوپانان و فرشتگان  

 
8در دشتهای اطراف آن شهر، چوپانانی بودند كه شبانگاه از گله‌های خود مراقبت می‌كردند. 9آن شب، ناگهان فرشته‌ای در میان ایشان ظاهر شد و نور جلال خداوند در اطرافشان تابید و ترس همه را فرا گرفت. 10اما فرشته به ایشان اطمینان خاطر داد و گفت: «نترسید! من حامل مژده‌ای برای شما هستم، مژده‌ای مسرت‌بخش برای همۀ مردم! 11و آن اینست كه همین امروز مسیح، خداوند و نجات‌دهندۀ شما، در شهر داود چشم به جهان گشود. 12علامت درستی سخن من اینست كه نوزادی را خواهید دی

ادامه مطلب  

به نام نامی الله  

*سلام. نشسته بودم توی تاکسی جلوش نوشته بود سلام ذکر خداس چرا سلام نمی کنی مسلمون با یه خنده ی اینجوری:)
*از حرفای دکتر، مدیر آموزشگاه، کلی دلخور بودم و به آقای سین هم منتقل کردم تا این که خانم الف برام پیام داده که این ترم جزو سه مربی برتر شناخته شدید و پاداش صدهزار تومنی بهتون تعلق می گيره. به احتمال زیاد خیلی از این پاداش ها گرفتم اما این ترم متوجه شدم چون اعتراض کردم که متوجه نمی شم حقوق چقدر و چجوری واریز میشه. آخه همیشه حقوقم زیادتر بود:)
*یه

ادامه مطلب  

د ک  

نمی دونم دقیقا کجا رابطم نمی دونم‌با ک ر یا ستاره می خوام چیکار کنم نمی دونم نمدونم و نمی دونم ولی از تایم گذروندن با د ک عجيب دارم لذت می برم خوب من بلده حس خوبی در کنارش دارم دختر قوی و مسئولیت پذیریه نمی تونم منکر این شم که باهاش خوشحال ترم

ادامه مطلب  

خوش آمدی  

.
زمین با امدنت آرام گیرد. 
دیشب خواب عجيبی دیدم؛ عجيبترین خوابی که تا کنون دیده بودم؛ هرچند عواقب و نشانه هایش همانند دیگر خوابهای عجيب بود اما کاملا متفاوت بود؛ آرام بخش بود و نوید فرداهای روشن را میداد.
.
اسمش را میگذارم مادر خدا.
 

ادامه مطلب  

ماندن...  

 
"ماندن" را ای كاش مثل الفبای اول دبستان برایمان دیكته می كردندكلمه به كلمه یادمان می دادندسخت می گرفتند تنبیه می شدیم بارها و بارها از رویش می نوشتیمصدآفرین می گرفتیم و تشویق می شدیممیدانیاگر از همان اول ماندن را یاد می گرفتیم الان اوضاع این نبود و اینقدر رفتن ها و نماندن های بی حساب و کتاب نداشتیم !اینقدر ماندن برایمان سخت و عجيب و حتی نشدنی نبود !ما آدم هایی هستیم كه خیلی چیزها را نه یادمان دادندو نه خودمان سعی كردیم كه یاد بگیریم...ما نسل

ادامه مطلب  

709.  

سعی میکنی از خودت بدت نیاد، سعی میکنی حس نکنی کافی نیستی، حوصله سربری، عجيب غریبی، گوشه گیری.
ولی انگار تنهایی نمیتونی. نمیتونی سعی کنی این چیزارو باور نکنی تا وختی که حس میکنی عزیزترین آدمای زندگیتو واسه همین چیزا از دست دادی.
#EL

ادامه مطلب  

.: نپر ! :.  

به نام خدا
حسین و حسن و محسن و حمید و محمد و به به رو می گه خسین و خسن و مخسن و خمید و مخمد و بخ بخ.
همسر به شدت برای آموزش بیان صحیح کلمات باهام مبارزه می کنه. دیدگاهش اینه که بلاخره یاد می گيره، لازم نیست به این زودی از دنیای کوچولویی در بیاد. به اندازه کافی خودش شتاب داره. دیگه لباسشم داره خودش می پوشه. 

الان بهش گفتم بگو حسین گفت حسین. هول کردم. تند و تند ازش همه عبارات بالا رو پرسیدم و همه رو با ح گفت. خدای من هفته پیش همه اش خ بود. چی شد یوهو... دو

ادامه مطلب  

.: نپر ! :.  

به نام خدا
حسین و حسن و محسن و حمید و محمد و به به رو می گه خسین و خسن و مخسن و خمید و مخمد و بخ بخ.
همسر به شدت برای آموزش بیان صحیح کلمات باهام مبارزه می کنه. دیدگاهش اینه که بلاخره یاد می گيره، لازم نیست به این زودی از دنیای کوچولویی در بیاد. به اندازه کافی خودش شتاب داره. دیگه لباسشم داره خودش می پوشه. 

الان بهش گفتم بگو حسین گفت حسین. هول کردم. تند و تند ازش همه عبارات بالا رو پرسیدم و همه رو با ح گفت. خدای من هفته پیش همه اش خ بود. چی شد یوهو... دو

ادامه مطلب  

حقیقت وارونه  

ما انسان‌ها گاهی خیلی عجيب می‌شویم. حرفی را که می‌خواهیم بگوییم، وارونه ـ و نه تماماً وارونه ـ بیان می‌کنیم و انتظار داریم که مخاطب حرفمان، آن را بشنود و منظوری که در پسش پنهان کرده‌ایم را به خوبی دریابد ـ هر چقدر هم که پیچیده باشد. خیلی عجيب است. یعنی بسیاری از اوقات، دروغ را به راستی ترجیح می‌دهیم ـ زندگی در حاله‌ای از ابهام!
یعنی از حقیقت می‌ترسیم؟ از راستی؟ پس دلیل این روگردانی و فراری بودن چیست؟ شاید چیزی هست که همیشه از رویارویی با

ادامه مطلب  

ادامه قبلی  

و در آخر هنوز عشق می کنم با این که  بخاطر ک .ر قید خیلیا زدم درسته که این رابطه هیچ وقت اتفاق نیوفتاد ولی واقعا چیز جالبی بود بعد ۲ ۳ سال از نظر عاطفی عجيب من تکون داد و واقعا ازلحظه لحظه اش از استوری تا وبلاگ نویسی تا بچه پررو بازی تو حرف زدن تا ....... با تمام سلولم لذت بردم شاید ک ر فقط یک نشونه بود برام که بگه دختر اون مدلی که می خوا هست نمی دونم .... نمی دونم .... ولی هرچی بود حس خوبی بود وطرف هم خیلی به فانتزی هام نزدیک بود and then he is gone

ادامه مطلب  

روز ششم  

واقعن عجيب است . باز هم زلزله در آغازین ساعات روز 6 دی ماه .
دیشب یکی زنگ زد و خیلی باحال حالمو پرسید از کانادا بنام مرضیه . فکر کردم شاید زن میخائیل باشه و بعد هم یهویی قطع کرد . ولی طی کارهای پلیسی فهمیدم زن داداش سانازه .. خدایا این به من چه دیگه
آلاله باز دیشب ترسیده بود .. خدایا آرامش را به ما عطا کن
دوست دارم به میخائیل فکر کنم . خوب هنوز دارم میرم و چک اش می کنم ولی بیشتر که فکر میک نم می بینم این آدم ... به قول شکیبایی حق من نیست .. این آدم خیلی کلا

ادامه مطلب  

یک بعد از ظهر معمولی با مردی که روزگاری دوستش می‌داشتید...  

   غیر منتظره پیام می‌ده و بی‌هیچ نگرانی‌ای جوابشُ می‌دین، انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده. همچنان فکر می‌کنین که یه روز معمولیه. ازتون می‌خواد ببینتتون. اولش شک دارین. بعد قبولش می‌کنین. حتی یه خورده هم هیجان‌زده‌اید. با فاصله زمانی ۵۳ دقیقه بعد از تماس تلفنی که منجر به درخواست شده‌بود، شما زنگ می‌زنید که بگین به جایی که قولشُ داده‌بودین رسیدین. وقتی زنگ می‌زنین و گوشیتونُ نگاه می‌کنین یه حس عجيب از غریب‌بودن دیدن دوباره اسم مردی ک

ادامه مطلب  

۲ دی ۱۳۹۶  

سلام خدا
خدایا فکرم  میکنم دربدترین حالت و شرایط زندگیم هستم تا این لحظه از زندگی اینقدر احساس ضعف نکرده بودم خدایا التماست میکنم  به این بنده ناچیزت کمک کن خدایا تمنا میکنم 
داشتم کتاب ها را جابجا میکردم که چشمم به چفیه و ساعت خورد نشستم  و بر‌سرم کوفتم چفیه ایی که در چه حالی برای مرمرم به چه نیتی تهیه شد فقط خدا از حالم آگاه بود و هست جلویم گذاشتمش و‌ اشکانم را با آن پاک کردم خدایا این بنده گناهکارات را کمک کن  خدایا این بنده هیچت را کمک ک

ادامه مطلب  

3 دسامبر  

شما را دعوت میکنم که امشب را بیخیال تمام امور شخصی و غیر شخصی, مهم و یا ضروری تان بشوید و تا صبح روبه روی ماه در آسمان بایستید و یک لحظه را هم از دست ندهید. با نزدیک ترین دوستِ عکاسی که در آن حوالی است لحظات را شریک کنید و برای عکس هایی که از ماه میگیرد گریه کنید. اگر مثل من نزدیک ترین دوست عکاستان با شما 30 کیلومتر فاصله دارد, میتوانید یکی از قطعات دوره باروک را گوش دهید. میتوانید یک خودکار و کاغذ بردارید و بنویسید و چنانچه مثل من هستید و قلم خوبی

ادامه مطلب  

مسابقه  

تو مسابقه داستان نویسی صادق هدایت(1660 نفر شرکت کرده بودند) جزء 34 نفر شدم و رفتیم برای مرحله دوم داوری. دیشب هیجان زده شدم. امروز که از خواب پا شدم اما اون شور، خیلی کمرنگ شده. داستانی که برای مسابقه فرستادم رو   س   و فاطی باهاش زیاد حال نکرده بودند. ف اطی از بعد اخلاقی داستان رو تحلیل کرد و گفت دختر قصه ات اخلاق مدار نیست(بعدتر که بهش توپیم که این چه مدل نقدی است دوباره خوند و گفت سلیقه من نیست ولی خوب نوشتی) و س    از داستان هایی که عنصر تخیل در ا

ادامه مطلب  

روز 23 - نگرانی  

تنبلی کردم و به قول 40 روزه خودم وفادار نبودم . باید برای دلبر نامه می نوشتم برای بودن تو و برای انرژی مثبت .. اما نمی دانم واقعن کاهلی کردم چرا ؟ چون گفتم کار دارم ولی بهت فکر کردم .. که قراره من و تو یک کار مشترک انجام بدهیم .. فکر کن ..بعد با هم بیشتر آشنا می شویم .. دلبر .. من امروز فیلم یاد هندوستون کرد .. چرا میخائیل من را نمی بینه ؟
چرا شما گاهی ایندقر عجيب میشید ؟
تو این مدلی هستی ؟
عجيب ؟
غریب ؟
خوب نباش .
دیشب رضایی زنگ زده بود به بابا داشتن حرف می

ادامه مطلب  

مسابقه برای افراد خاص- مسابقه هفتم  

سلام!سلام!مسابقه دارم واسه کیا؟؟؟افراد خاص!!!باز اونا کیان؟هر کی خاصه از نظر خودش!!!!
دوست من،تو باید به سوالات احمقانه و چرت من جواب بدی!هرجور که شده!!!!
اگه بتونی همه شو جواب بدی،یک جایزه خاص بهت می دم!
جایزه ی خاص برا آدمای خاص!!!!
 
 
شروع کنم؟
1.چرا بعد جمعه،شنبه است؟؟؟
2.چرا مهتابی سیاه نداریم؟؟؟
3.چرا هروقت اسممو به بزرگ ترا می گم،دهناشون وا می مونه و نمی تونند اسممو درست بگن؟؟؟
4.چرا دیگه هیچکی در برابر صحنه های رمانتیک،گریه اش نمی گيره؟؟؟
5.چ

ادامه مطلب  

ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود...  

به نام خدا
 
امشب به آقای همسر می گفتم تا همین اواخر، حرف کربلا که می شد، در وجود من فقط عشق بود. یک علاقه عجيب به زیارت، دوباره بودن در آن فضا، تجربه آن حس و حال خاص. و ارادت البته. 
اما حالا دیگر عشق نیست. نه که نباشد، آنقدر کمرنگ است که به چشم نمی آید. حالا همه اش نیاز است، یک نیاز شدید، عمیق و فوری... مثل آدم های بی هوایی که برای رسیدن به کپسول اکسیژن له له می زنند. بیهوا شده ام. بی هوا شده ام. 
دیشب توی تنهایی خودم آن روایت امام جواد(ع) را پشت هم می

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  >